تبليغاتX
حرف تازه

حرف تازه

روانشناسی و ادبی و هر انچه دل تنگت می خواهد

سلام ای مرغ باران
ابر در اسمانم نیست
اسمان صاف است اما
خوب می باری برایم
در خیالم خیمه ای برپا نمودی
در نگاهم یک تراش از یک نگین
در گلویم مرده فریادی
من در ان تیغ طلوع یا بر ان مکث غروب
هرچه اندوهی گذارم
با خیالی کز کنارت بگذرد
ارام ارامم
همچو ان صاف اسمان بالای سرم
این نگاه تارموهایم به بالا بود وبس
گر زاشک واه وگونه پرسی ؟
مرده فریادی که گفتم
انعکاس هرچه فریاداست
...است
انعکاس تیشه فرهاد
زوزه تیر کمان ارش است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 21:19  توسط فاطمه  | 

دشت ها تشنه سیرابی اب حیات
گونه ها یی منتظر
من ولی تنها و بیکس در بیابانم
که دستی یا که شاید اهی یا نمی دانم گناهی
اما ....
چه گویم
گفتنی ها در نگاهم خیمه اندوه دارد
گفته هایی از سرود رود دارد
من در این تنهائیم دستی تهی از اه دارم
گونه ام لغزان واشکی
در گلو دارم
ناجی من در کدامین خیمه ام منزل گزید
تابشویم
اشک را
چشمه رامهمان کنم
گونه را لبریز از ایمان کنم
ترکش بغض گلو این بار اما
شست هرچه بر ان صفحه زیبا نشاندم
برد با خود ان نشان و خیمه را
من که می یابم تورا
در هرکجا
از هر نشان
باز می جویم
مآمنت را از این و آن
اخر ای مرغ مهاجر تابه کی پرواز ؟
تا به کی هجرت ؟
من تو را بر چشمهایم مهمان می کنم
بعد ازان می بندمش تا

...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 13:36  توسط فاطمه  | 

 

سکوتت را شنیدم

                      پریشانیه  گیسوانت را لمس کرد

دستان تو پر بود از ارزو

               لب های تو سرشار از سکوت

نگاهت پر تفکر

                       اسمان قهر بود

ماه ضعیف و کم نور

               امید تنها و نا امید

         ساحل شنی پر از سنگلاخ

پای کودکم زخمی

                ساحل ارام

افسوس بر زبان

                 امیدی نا توان

تنهایی عمیق

            ستاره بدون چشمک

                زمین خسته و زخمی

                    چشمان تو پر نور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:26  توسط فاطمه  | 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

سلام

 وای که دل ادم میگیره از این همه تلخیه زندگی !

خوبه گل اقا نیست تا ببینه حرفش عملی شده

  اون موقع ها گل اقا میگفت

         گذشت دوره ایی که ما و من یکی بود

                            خدا و عشق ادما یکی بود

واقعا هم همین شده !چه جوری یک مرد

    یک موجودی که باید بهش گفت مرد اما خودش باورش نیست

به خودش اجازه میده به ناموس مردم اهانت کنه!

    مگه نه اینه که اگه مرد مرد باشه

               تا اسم یک دختر نیاد توی شناسنامه اش

جسمش و دلش رو لمس نمکینه!

         اخه این کجای دنیا رسمه؟؟؟؟

مگه نه این که ما هر کاری کنیم کودکمون مثلش رو انجام میده؟؟

        مگه دلمون میاد یک ک روزی با دل دخترمون  بازی شه

 مگه میتونیم چشماش و پر اشک ببینیم؟؟

         وای خدا مخم داره میترکه

به خدا من پر گناهم

            اما نامردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:51  توسط فاطمه  | 

سلام

 سلام

 سخته دوری ! شیرینه نزدیک شدن

   قشنگه لمس کردن !

             با طراوته لمس شدن .

 رفتم چون خیلی تنها بودم

                     رفتم چون سخت بود زبری پوستم

برگشتم چون دل انگیزه نمناکی با تو بودن

        دلم برای نوشته هاتون تنگ شده .

  اومدم چون فهمیدم دوستتون دارم

                        بودنتون ارومم میکنه

 

                       نفستون  پشتم و گرم میکنه 

 

    باورم شد که دوستم دارید

                         باور کنید که دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:4  توسط فاطمه  | 

سلام

سلام 

 رمضون مبارک

   بچه ها میام مینویسم  چند روز مهلت بدید تا اینترنتم درست شه

 به خدا شرمندم !

اقا محمود محمد رضا  شرمندم

علیرضا جون ایمیلم بسته است یکی میسازم میام پیشت

  شرمندم~~ خیلی هم با معرفتید

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:23  توسط فاطمه  | 

سلام به همه 

 

 من شرمنده ی همه هستم به خدا سرم بد جوری شلوغه

  هم درس  هم  رژیم 

 ۲۰ کیلو لاغر شده ام

   باید امسال قبول شمم دعا کنیدد

  بچه ها همتون رو دوست دارم

 ایمان علیرضا  محمد رضا  اقا محمود ساغر جان

  ستاره و نیاز

   بازم میاممم  

  خیلی  دوستتون دارممممم

  دلممم   خیلی تنگتونه!

  میام میخونم  حرفاتونو میخونم  اما اگه دیر شد

  ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 21:44  توسط فاطمه  | 

 

 

سال    نو   مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:39  توسط فاطمه  | 

لابد خدا صدا رو نمیشنوه .خسته شدم بس که صدا زدم

هیچ کس نیست که .. یه بغض دردناک.... گلهای جای نماز مادر بزرگ

 دیگه بو نداره

 صدای عصای پدر بزرگ دیگه نمیاد ... قدیما یه کسی رو داشتم

  که وقتی غصه داشتم  برام دعا میکرد دلم گرم بود به دونه های

 تسبیحش

 اما الان هیچ کس نیست ... هیچ اتفاقی نمیافته

   واقعا از خدا صدا نمیرسه

 من خسته ام 

  خدا: صدا کنید تا اجابت کنم

              پس کو؟؟؟؟؟؟؟

 

امسال پنجمین سالیه که نیستی تا عیدی بدی ..

    تا وقتی بوست میکنم صورتت رو قایم کنی

     بابا بزرگ دوست دارم دلم تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:3  توسط فاطمه  | 

:(

 

هوا سرد بود. مطب خیلی شلوغ بود .بیمار ها خسته بودن . اکثرا از سر

کار اومده بودن .هر دو منشی ها به سختی کار میکردن و هر جوری

بود کار مریض رو راه می انداختن   زن و مردی با یک کودک وارد شدن زن

 درست بلد نبود چادرش رو جمعو جور کنه رنگ صورتش سفید و رنگ پریده بود.چونش میلرزید

منشی اطلاعات رو پر کرد

 رفتن داخل

 ده دقیقه نشد که صدای داد دکتر بلند شد

  منشی رو صدا زد که ویزیت رو پس بده  زن گریه میکرد

 در باز شد منشی  میخواست حق ویزیت رو پس بده اما مرد داد میزد

 که ویزیت رو بدین به دکتر  که خودش نیازمند تره!

 منشی دنبالشون دوید و با زور ویزیت رو پس داد

 زن سر پله ها به منشی گفت که دکتر برام داروی ام اس نوشته اما

 من ترسیدم و امپول رو تزریق نکردم  حالا پاهام سر شده  و دکتر دیگه

قبولم نمیکنه !

 شب بود

  لباسش رو دراورد  . رفت کنار همسرش . سر همسرش رو گذاشت روی

سینه اش نوازشش کرد  .

 خیلی خستم امروز باز هم همون زن معتاد اومد

 کدوم زن؟

  هم کراک هم آچ آی وی هم ام اس 

  امپولاش رو میفروشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 1:1  توسط فاطمه  |